تبليغاتX
ساچلی

ساچلی

از سیاه نوشته های ....

به راستی ثانیه ها چه دغدغه عجیبی درون من .اگر می خواهی . بگذار تحملت کنم بگذار رنج دیدنت را به فریاد بگذارم که خواب دریچه ها را با نعره سنگ بشکنم. به شادی آفتاب. بگذار .

اما چه کسی از من سرگردان تر ؟ از تماشای کدام غفلت برمی گردد.از پس آن جان کندن ها و مردن ها؟ آمدی افسوس..... ثانیه ها دغدغه عجیبی با من داشت.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:44 توسط نسرین | |

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا،

پر قاصدکهایی است

که خبر می آرند،

از گل واشده دورترین بوته خاک

روی شن ها هم ،

نقشهای سُم اسبان سوران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان،

چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی،

سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

                                       سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:42 توسط نسرین | |

 

سال ها پیش

وقتی جوان بودم

او روزی از روی صندلی بلندشد

وبه من گفت

            «دوستت دارم!»

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                             از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

هر چند حالا خسته و غمگینم

و سلامت و قدرت از وجود من

                        رفته است

اما نگو پیرم

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                             از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

او روزی به من گفت :

           « دوستت دارم!»

                                        « لی. هانت»  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:40 توسط نسرین |
تو خوبی

واین همه ی خوبیهاست

من راست گفته ام و گریستم ام

و این بار راست می گویم که بخندم

زیرا آخرین  اشک من

نخستین لبخندم بود

                                                  (شاملو)

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:2 توسط نسرین | |
سیاه نوشته

درست می گفت

وقتی خنده اش با خنده ام‌‌‌. می خندید. دیگر صدای آواز خدا را نمی شنیدم

انگار! گوشهایش را با دستهایم گرفته بود که بفهم هرگز به چشمانم اجازه ندهم دستانش

 را به خون خوشبختی آلوده کند

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:38 توسط نسرین | |
امشب به دیدگان آسمان

آه

      دار می کشم

به من تهمت زده اند

چشیده ام

انها ساده لوحی یک قلب را به فریاد گذاشتن

دیگر

دیگر چگونه به رقص بر خواهد خواست

گیسوان بیست و سه سالگی ام را

آب خواهد ریخت

لبانت

سرانجام چشیده است و بوئیده است

زیر پا لگد خواهد کرد

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:57 توسط نسرین | |
بغض ثانیه ها شکست

در لابه

لای درد نفس ها

و نیستی ... !

صدای لبخند

در ذره

          ذره مرگ ریخت

خاک سردی گرفت

                           ولی

ثانیه ها ... همچنان نیست!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:35 توسط نسرین | |