ساچلی
از سیاه نوشته های ....
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدکهایی است که خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک روی شن ها هم ، نقشهای سُم اسبان سوران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید . آدم اینجا تنهاست ودر این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می آیید، نرم آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سال ها پیش وقتی جوان بودم او روزی از روی صندلی بلندشد وبه من گفت «دوستت دارم!» زمان! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن خود می کنی این را هم به فهرست خود اضافه کن هر چند حالا خسته و غمگینم و سلامت و قدرت از وجود من رفته است اما نگو پیرم زمان! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن خود می کنی این را هم به فهرست خود اضافه کن او روزی به من گفت : « دوستت دارم!» « لی. هانت» واین همه ی خوبیهاست من راست گفته ام و گریستم ام و این بار راست می گویم که بخندم زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود (شاملو) درست می گفت وقتی خنده اش با خنده ام. می خندید. دیگر صدای آواز خدا را نمی شنیدم انگار! گوشهایش را با دستهایم گرفته بود که بفهم هرگز به چشمانم اجازه ندهم دستانش را به خون خوشبختی آلوده کند آه دار می کشم به من تهمت زده اند چشیده ام انها ساده لوحی یک قلب را به فریاد گذاشتن دیگر دیگر چگونه به رقص بر خواهد خواست گیسوان بیست و سه سالگی ام را آب خواهد ریخت لبانت سرانجام چشیده است و بوئیده است زیر پا لگد خواهد کرد در لابه لای درد نفس ها و نیستی ... ! صدای لبخند در ذره ذره مرگ ریخت خاک سردی گرفت ولی ثانیه ها ... همچنان نیست!


