ساچلی
از سیاه نوشته های ....
کاروان دیریست گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه! دیریست گالیا! به ره افتاده کاروان. * عشق من و تو ؟ ... آه این هم حکایتی است. اما در این زمانه که درمانده هرکسی از بهر نان شب، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. * شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک، امشب هزار دختر همسال تو ، ولی خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک. * زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو برپرده های ساز، اما، هزار دختر بافنده این زمان با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزده حقیری که بیش از آن پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا. * وین فرش هفت رنگ که پا مال رقص توست از خون زندگانی انسان گرفته رنگ در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش : هزار ننگ. * اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شیرین بی گناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان ... * دیریست، گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامه رهایی لبها و دستهاست عصیان زندگی است. * در روی من مخند! شیرینی نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپشهای قلب شاد! * یاران من به بند: در دخمه های تیره و نمناک باغشاه، در عزلت تب آور تبعید گاه خارک، در هر کنار وگوشه این دوزخ سیاه. * زود است گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان ! اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه! زود است، گالیا! نرسیده ست کاروان ... * روزی که بازوان بلورین صبحدم برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت، روزی که آفتاب از هر دریچه تافت، روزی که گونه و لب یاران هم نبرد رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت، من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها، سوی بهارهای دل انگیز گل فشان، سوی تو، عشق من هوشنگ ابتهاج


